|
آن روزها چقدر پریشان
بودم مسافرخانه هارا و تمام راه هایی را
که می شناختیم بیمارستان های شلوغ و سردخانه ها را گشتم بی قطره ای اشک قبرستان ها را روی خاک های بی نام
می ایستادم بوی پیراهنت در باد مرا به هرجایی می
کشاند هرجایی شده بودم زنی کوچک با
شانه هایی پهن دهانی بسته و چشم هایی منبسط که روی تختی کهنه در مسافرخانه ای نمور
تمام کرده است وتمام تنش بوی گند گرفته وقتی جسد آرام و بی صدا روی زمین خوابیده بود خواب بود من تمام راه می گفتم: یعنی کجاست؟ کجا مانده ای آی کجا مانده ای اینجا که من ایستاده
ام دیگر کسی نیست رویش به دیوار بود نمی توانست نگاه کند نمی دید خواب هایی را که دیده
بودم برای پرستارها تعریف
می کردم برای دکترها به صدو هجده زنگ زدم وتمام شماره هایی را که می شناختم
روی یک تکه کاغذ نوشتم بازهم نیامد نیامدی تخت هایی را که می
توانستی آنجا خوابیده باشی کم نیستند مسافرخانه ها بیمارستان ها را آخر
از همه گشتم وقتی دیگر داشتم تمام
می شدم پرستارها مرا خوب می
شناختند آن دم آخر و جسد روی زمین
خوابیده بود رویش به دیوار بود
نمی توانست نگاه کند حقیقت داشت پرستارها روی گفتنش
را نداشتند اما دکترها کاملن
منطقی عمل می کنند داشت باران می آمد که از آخرین
مسافرخانه بیرون زدم و تخت هایی که از
خجالت خوابشان برده بود ودردهای توی تنشان
انگار مال تو بود صحنه ی آخر خوب یادم
مانده موریانه ها دلشان به
حال هیچ کس نمی سوزد تخت داشت تمام می شد من این را از اول هم
می دانستم وقتی دکتر گفت کارش دیگر با من تمام شده و نمی خواهی مرا
ببینی من تمام راه می
گفتم:یعنی کجاست؟ آی کجایی؟ کجا مانده ای؟ اما عجیب بود که صدایم
را نمی شنیدم این را از اول هم می
دانستم جسد هم می دانست تخت مسافرخانه هم می
دانست دکترهم می دانست و پرستارهای بیچاره اینجا که ایستاده ام
دیگر کسی نیست و نمی دانم چه بلایی
بر سر صداهایم آورده ای رویم به دیوار مانده وقتی برمی گشت هیچ دری باز نبود ملاقات ممنوع شدم وچشم هایم هر روز می
رفت تمام جاهایی را که
فکر می کرد شاید مانده باشی چرخ
می زد چرخ می زد روزی که جسد خوابش
برده بود پرستارها پنجره را
بسته بودند وپارچه ای سپید روی چشم هایش کشیدند دیگر هیچ وقت
ندیدمشان شاید جایی تو را دیده
اند تو کجایی؟کجا مانده
ای؟ چشم هایم را برگردان انگار هنوز هم پشت
پنجره بیمارستان باران می آید ...
آقای الف شما با نام های زیادی در فال هایم دیده شده
اید از زمانی که کودکی 7
ساله بودم وفنجانم عروسکی کثیف
را نشان می داد که یک دست نداشت تا وقتی که زنی با
زیبایی حیرت آورش اصلن زیبا نمی نمود چرا که دلیلی برای
زیبایی نداشت حتی وقتی توی آینه
نگاه می کرد می دانست که کشف نمی
شود آقای الف موضوع مبهمی است دسته گلی که توی
فنجانم می نشیند اما من سعی می کنم
سرو ته قضیه را طوری به هم برسانم که شما آخر همین ماه
پیدایتان شود حضور اسب ها و شانه
به سر ها وپست چی ها نشان روشنی است که همه چیز بستگی به
همت شما دارد من خیال می کنم حق
های زیادی وجود دارد که شما باید توی
فنجان من باشید مثل دوستانم که فکر
می کنند شما باید حق توی فنجانشان باشید ما سال های زیادی به
دنبال شما دویده ایم وقتی هم که قرص
فراموشی خوردیم شما مثل گلی وسط این
همه مرداب توی فنجانمان نشستید فال می گیریم چوب حراج می زنیم و همچنان شما توی
فنجانمان نشسته اید آقای الف با قلب های فرو رفته
در هم یا حلقه های زرین شوخی نکنید بحث سر عشق های افلاطونی
نیست ما جانمان را بدجوری
روی فالمان گذاشته ایم شوخی هم نداریم یا شما می آیید یا ما
دوباره فال می گیریم باختن همیشه هم بد
نیست برای همین فال می
گیریم و با چشم های هم می
خندیم من و دوستانم هیچ یک از ما نمی خواهد بداند از این الف تا آن الف
راه درازی نیست ما قرص فراموشی می خوریم فنجانمان را توی
دستمان گرفته ایم و سخت به صندلی هامان چسبیده ایم اصلن معلوم نیست شما توی فنجانید یا
ما داریم توی چشم های هم غرق می شویم تراژدی کثیفی است یک قماش از زن ها که
از در و دیوار می لولند با فنجانی در دست با خواب های 7
سالگیشان پرده ها کنار می روند هوا تاریک می شود آقای الف شما توی یک
صحنه نیم رخی تمام دارید فال می گوید مردی می
آید فال می گوید مردی
رفته است فال می گوید مردی می
آید و شما باید همان مرد
باشید توی فنجانمان یک نقشه
تمام الف های این سرزمین را به هم وصل می کند و تنها مسیر دریاها
ست که یا مارا غرق می کند یا می رهاندمان شاید ما تخته پاره ای
کوچکیم که شما را به خشکی می رساند بی آنکه حواستان باشد مارا توی آب رها کرده
اید بخندید آقای الف ما
زن های این سرزمینیم با فنجانی در دست هایمان ...
هیچ قانونی را نمی
شناسم قانونی که مرا زنده
نگه دارد قانونی که بگوید:هستی اما برای نبودنم همیشه خداحافظ جانانه ای قرائت می شود از پشت سیم های
میکروفون همیشه الکترون های
جاری ام پیچ می خورم از سیم
ها عبور می کنم از کمرکششان می گذرم دور خودم می پیچیم مرا نشانه می روند توی هر نطق قرا و کوبنده
ای و تنها نقطه ی پایانی
است که خوانده نمی شود اجرا می شود این از زاویه دید شما اما در نگاه من همه چیز فرو می رود ازمادرم که با کارد آشپزخانه سر تره فرنگی ها را می برد روی صندلیش جا می
گیرد دوباره می برد تا وقتی که از نبرد
سیم ها باز می گشتم قانونی را نمیشناختم
که ارتباط سیم ها و سینی ها را بداند اما تاریخ زیاد مرا
به خودش دیده من بارها در سینی ها
حضور به هم رسانیده ام از چای جوشیده
ونجوشیده گرفته تا کشک و دوغ وماست همه را یکجا به خورده
ام داده اند و همه را یکبار پشت
میکروفون قی کردم وقتی قانونم را توی
دلم نگه داشته بودم وقتی هنوز قانون سیم ها را نمی دانستم یک مشت الکترون اضافی
را بیرون ریختم وحفره های قلبم داشت
می سوخت. همه چیز در من فرو می
رود و قانون های جدیدی
جایگزین می شود و باز فرو می رود آقایان خانم ها بگذارید بی پرده
بگویم: من زنم حتی وقتی عشق را توی
دامنم گذاشتند با تره فرنگی ها فرقی
نداشتم دوباره قوانین سیم ها و سینی ها
تکرار شد این بار فقط مادرم
دستش را برید والکترون ها یکصدا
گفتند:زکی ومیکروفون،مدام قطع و
وصل می شد حتی وقتی نام هایی را
که می شناختم صدا کردم خاطره ای از من توی
ذهن کسی نبود با اینکه هنوز فرق
چندانی نکرده ام زنی شده ام برای زنی
که بوده ام دیروز نامه ای برای
خدا نوشتم مثل یک کاغذ باطله مثل یک تلفن ناتمام گفتم که نمی خواهم و
بعد گوشی را گذاشتم بدون تمبر وتمام نشانی هایی را
که می شناختم روی آن نوشتم این همه خاطره باید
ذهنی برای خاموشی پیدا کند برای فراموشی که یکریز از پشت میکروفون تکرار می شود نمی خواهم پیدا شوم نمی خواهم آشپزخانه را به من
برگردانید ...
چقدرشباهت داشتیم به هم مثل ماه که نیمه اش را به آب
انداخته است و شب ها
در حسرت نیمه ی دیگرش می سوزد ماه می دانست تن های خسته آغوش های منتظر بوده
اند روزی اما خودش را می زد به راه ها به برکه ها به دریاها و چشم می دراند از پشت طوفان
ها ما نیمه های پنهان هم بودیم ماه ما را دیوانه می خواست دیوانه وقتی چشم هایم را بسته بودم به چه فکر می کردی؟ که کدام قایق مرا با خودش
خواهد برد؟ کدام روز؟ کدام ساعت؟ ماه این ها را خوب می دانست درست شب چهاردهم بارانی گرفت که
ما از دورها هم پیدا نبودیم و چاره ای جز رفتن نداشتیم چقدر شباهت داشتیم به هم بیشتر ازآنکه باور کنیم آنقدر زیاد که هردومان گاهی
فکر می کردیم ریگی به کفش داریم ماه می آمد و سایه اش را می
انداخت روی سرمان دلمان می گرفت ما از دست رفتیم دست هایت توی مشت هایم بود چون پروانه ای که
دیگر نای رفتن نداشت چشم هایم می خواست همه چیز را
از نو بسازد بریده بریده تکه های ماه را روی هم می ریخت اما انگار ماه دست هایت را از
دلم بیرون می آورد عرق سرد پیشانیم را پاک می
کرد ودرست ساعت پنج عصرکفش هایم
را جفت می کرد و مرا توی کوچه هایی که می
شناختم می کشاند از خیابان ردم می کرد وبرایم
دست تکان می داد هر روز وقتی مشت هایم را باز
می کنم پر می کشی هر روز هر روز چقدر مغزم تو را دوست داشت با هم شعر می خواندیم از
تاریخ می گفتیم از موسیقی اما قلبم با آن پروانه ی کوچک
خوابش برده بود و حواسش اصلن به زوایای پنهان
ماه نبود ماه ما را دیوانه می خواست ما از دست رفتیم هر روز وقتی مشت هایم را باز
می کنم پر می کشی هر روز هر روز به زندگی های بعد از تو فکر
می کنم وقتی دست های دختر کوچکت را
توی دستت گرفته ای دست هایم بعد آن همه سال گرم
می شوند ماه نمی تواند اینقدر ساده از
کنارمان عبور کند ماه ما را دیوانه میخواهد ماهم برایش دیوانگی می کنیم سایه ها وصداها شب های
چهاردهم همه چیز را می دانند وقتی زنی می خندد به این فکر
می کنم دخترم چند سالش شده وکدام قایق،کدام وقت او را به
سوی من خواهد آورد باهم شعر می خوانیم از تاریخ می گوییم از موسیقی آن روز هم وقتی مشتم را باز کنم پروانه ی کوچکی پر خواهد کشید جهان پر است از این پروانه ها پروانه هایی که ما نمی دانیم
از کجا آمده اند ماه دیوانه بود نمی دانست که ما هرگز نمی میریم...
بزن با قلب خسته ام بزن ای دهل بزن از تمام من بیرون بزن بکوب بر من روی گیج گاهم آنجا که تمام می شوم از یک حادثه می آیم و تن ندارم وسر ندارم وپای رفتن ندارم بزن ای دهل بزن بکوب با قلب خسته ام و بگو فریاد آخرم توی
کدام بااااااااااد توی کدام صحرا پیچیده فریاد من بوی خون های
نیامده می دهد خون هایی که توی
گلویم باد کرده و زنی که از من روی
من ریخته توی باد ریخته توی صحراهای بی آب
ریخته بزن ای دهل بزن بیشتر با قلبم بکوب من صداهای بسیاری می
شنوم صداهایی که از گوش
هایم درونی ترند صحراهایی که در من
ریخته وخون هایی که توی
گلویم باد کرده با یک جرعه آب سوزشان
بیشتر می شود می گذرد توی چشم هایم می جوشد روی آستین می ریزد ای دهل وقت گل دادن
است پس جوانه هایت کو؟ توی کوچه پس کوچه های
شهر صحراهای بی آب و علف بیداد می کند از شکم های سیر گرفته
تا سرهای از درون بریده و دست هایی که هرچه
بیشتر برسرو سینه می کوبند ناتوانیشان عمیق تر می شود گل هایت توی کوچه ها
ریخته توی چادرها آن بالا انجا که زن
می گوید دیگر برای همیشه
خواهم مرد حتی اگر بمیرم و سرها توی دستشان مردها که می دانند
کوچه های شهر دیگر نفس نمی کشند کجاست انکه مرا یاری
دهد کجاست بکوب ای دهل روی هرچه می بینی چه صداهایی توی آسمان
پیچیده از مادر دست هایم کو زبانم کو تنم کو تا پدر،این سرهای آخر من
است و چشم های من دیگر
هرگز نخواهند دید بکوب ای دهل بکوب من تنها می شنوم من تنها من... آسمانی که بالای سرم
گرفته ای توی مشت هایم خشکش
زده مرا کجا می بری ای
دهل به باغ های نینوا؟ هر گل را که بو می
کنم خاطراتم با تو تکرار
می شوند بکوب با این قلب
شکسته بکوب ای دهل پیله های تاریخیم باد
کرده این گل ها محتاج
نوازشند می خواهم پروانه ای
باشم که آسمان های دنیا را
آزاد کند ...
تو کجایی؟ سر راهت که می روی
شمع ها را خاموش کن امروز تولدت بود همه زنگ می زدند و تبریک می گفتند دعا به جانم که الهی
صد ساله پیر شوم نه مثل حالا که بیست
و چند ساله گی توام من توهای تو ام جهانی افراشته از
هرسو بادکنک های آویزان از
سقف که پر می شوم و پر می
شوم بادهایی که از شمال
پنجره می وزند مرا به سوی جنوب چشم
هات پرت می کنند و رنگ هایم را توی
جهان می پاشند شمع ها را خاموش کنید
آقا و چراغ ها را وقتی که می روید به من بر می گردید یا رفتنتان هم با
خداست؟ یکی هم برای خاموش
شدنم کافی بود به بیست و چند سالگی
نمی کشید پنجره ها فقط به
طوفان ها دامن ها می زنند وگرنه من با همان فوت
اول آب می شدم و مهمان ها را هم با
شمع سرگرم می کردیم دیروز به تو فکر می
کردم و درد های تولدت توی خودم می پیچیدم با کودکی در چشم هایم بادکنک ها را که باد
می کنم خودش را حسابی خیس می کند ونگ می زند ونگ می زند و تمام
نمی شود تو کجایی؟ شاید سوار بر قایقی
روی این همه موج داری شمع های تولدت را فوت می کنی زن های زیادی این شمع
هار ا فوت می کنند وقتی کلاه به سر
دارند من حالم از عکس های
دسته جمعی به هم میخورد شاید کت و شلوار تنم
کنم یا موهایم را بتراشم وقتی قرار نیست کیکی
بریده شود که زنی با دست های
خودش پخته من مردی به نظر می
آیم که از همیشه صبورتر است حتی وقتی رگ های
گردنش باد کرده درست زمانی به ساعتش نگاه می کند که وقت رفتن
است شمع های زیادی مانده
که فوت کنی تا بیست و چند سالگیم من تو مردی که می رود مردی که می روم و زن هایی که منم فوت کن فوت کن دارم آب می شوم ...
این روزها چه سخت می
گذرد؟اضطراب شدن و نشدن،بودن و نبودن،ماندن و نماندن!دستی از درون مرا فرو می
کشد،که عاقبت چه خواهد شد؟بلیط شانس من در این بخت آزمایی در زمره ی بلیط های
برنده است؟!!نمی دانم خدا چه خوابی برایم دیده،نمی دانم.مرا باور می کند یا نه؟به
شدت حساس شده ام.کوچکترین زخم زبان ها که به بیراهه ی زبان می روند از درون می
شکنندم.خودم روی هر واژه ای که می شنوم رنگ کینه
می زنم رنگ تردید،با من بود؟منظورش من بودم؟در فکرش چه می گذرد؟از درون
شکسته ام و فرو پاشیده ام.توی سرم اسب سرکشی جولان می دهد که یک مشت بغض را توی
خورجینش مچاله کرده اند،از بس که مانده بوی گند گرفته است.هرچه آدم به عمرم دیده ام،همه شان در یک لحظه، مثل حشره های موذی
توی گوشم ویزویز می کنند.آنها که برجسته تر و توخالی تر بودند در ابعاد بزرگتری،
لای علف های هرز،توی مغزم می چرند.نه می بخشم و نه می گذرم و نه انسان را رعایت می
کنم وقتی یک مشت گوساله رو به رویم ایستاده اند پشت تریبون حماقتشان شعار می دهند
که:انسان را رعایت کن!آه که چه نفرت انگیز است آن زندگی با تمام متعلقاتش که در
اوج لذایذ هم جایی برای آدم بودنت نمی گذارد!و نفرت انگیز تر آن که آنچه نباشی که
می نمایی سال ها و سال ها و متوهم در باور آن هستی که انسانی!و فاجعه ی آخر آنکه
قد علم می نمایی در برابر عوالم انسانی که شرافتش را مثل تو دستاویز بند تنبانش
قرار نمی دهد.آه که او چقدر می فهمد !!!!!!!!!! او که تمامی اصول و اصالت اخلاقی
را به چراگاه حیوانیتش برده است و لای فضولات عقده هایش به دنبال گوش های بی سر می
گردد تا سسفسطه کند،زمین را به آسمان بدوزد. چه کتاب هایی که نخوانده است،کتاب
هایی که حتی تلفظ و به خاطر آوردن نامشان برایم صعب و سنگین است اما چه پلید و
عاصی بر مدار شرافت انسانی سم بر زمین می کوبد که این منم!من در صف خاطرات دیروز
که مثل یک گله گوسفند توی سرم رژه می روند نقش همان چوپان دروغگو را دارم که بارها
در یگ گورستان سرد و تاریک خودم را صدا زده ام و به ریش خودم خندیده ام!آنقدر
خندیدم که عاقبت دستگیرم شد و یک گانگستر تمام عیار از آب درآمدم که حالا توی
هراتفاق وسترنی دوئل می کنم و به ده نرسیده بر می گردم و: بنگ و بنگ!اینجور مواقع
حق را به خودم می دهم که خوب یادم نبود به ده نرسیدیم یادم نبود رسمش نبود یادم
نبود دیگر!من هرچه را که خیر وصلاحم در ان نباشد یادم نمی آید،آگر بدانی اینطوری
زندگی چه شیرین است!اما ایراد کار اینجاست که مغزم خالی نمی شود و خاطرات جایشان
را یا به نفرت می دهند و یا به عشق!حالم از این فیلم هندی مغزم، از این صفر وصدها
از این سفید و سیاه ها به هم می خورد،هرچه صحنه ها را بازسازی می کنم آخرش این منم
که مثل آدم زندگی می کنم زخم می خورم سرم را بالا می گیرم می گذرم و می میرم.با
این همه من در این پروسه ی ساخت یافته نقشم را با شما یا ایکس عوض نمی کنم چون
انسان بودن استعداد می خواهد حالا می فهمید چرا؟!!درست لحظه ای که استعدادت را کشف
می کنی نمی توانی بی تفاوت باشی.من از یک لحظه ی تاریخی با شما حرف می زنم برای
همین بود آنها که از من کم استعدادتر بودند به ریشم خندیدند می دانید اصلا تمامی
ایده های بزرگ جهان و صاحبان آن ایده ها اولش دست مایه ی خنده بوده اند.من می
توانم جای پرسوناژهای وجودیم را با هم عوض کنم و هروقت لازم باشد مثل یگ گربه ملوس
باشم یا مثل یک گرگ بی رحم،این همان بود که در زندگی من کم بود و پای زندگیم می
لنگید.حالا که استعدادم کشف شده عنانش آسانتر در دستم می چرخد ودرهای زندگیم را به
روی هر اتفاق خنده داری گشوده ام.یک لحظه متوقف می شوم گوش هایم را تیز می
کنم:آنقدر صدای عرعر و بع بع و واق واق و.... می آید که آدم نمی تواند راحت سرش را
زمین بگذارد وقتی تنها صداست که می ماند انگار اصوات هزار سال رسوایی انسان در گوش
هایم سوت می زنند.آه که چه تراژدی خنده داری است این جهان...
با این
صدا همراه شدیم، یادت هست؟ مگر چند
سال گذشته؟! یک سال ، ده سال هزارسال؟! هنوز که
خاکستر نشدیم عشق را
هم نشناختیم با این
صدا همراه شدیم ،یادت هست؟ مثل
طوفان ورعد های پیاپی وقتی
خودش را به شاخه های اقاقی می کوفت یا با آن
زیبایی بیرحمانه اش ،گل ها را شرمگین می کرد آن صاعقه
چون بوسه ای گونه هایشان را سرخ می کرد چه شرم
های زیبایی یک شاخه
گل برای نبودنم کافی بود برای
همین به هیچ راضی می شدم آنقدر
چشم دوختم دیدم گلی
از شاخه جدا نماند که توی دست های من نمیرد شاید
برای همین بود که عاشقان بعد از تو گل سرخی به من ندادند یا چشم
هایشان وقت دیدنم نمدار نمی شد درد های
من زیبا نیستند پس این
صدا را به خاطر بسپار مثل
آخرین نت که نوازنده را به خود می آورد یا آخرین
حرف که شاعر را ویا
آخرین نفس که عاشق را که تمام
شد اما جهان ادامه دارد با این
صدا همراه شدیم،یادت هست؟ دلمان
فقط برای خودمان نمی گرفت حتی
دلمان به حال مداد های تراشیده هم می سوخت یا برای
خودکارهای بی رنگ،وقتی شعر تمام می شد دلمان
گرم بود که هنوز
خاکستر نشدیم عشق را
هم نشناختیم همراه
شدیم با این صدا همراه شدیم یادت
هست؟ گفتم: بازیچه
ایم، ما و این شرم های بی گناه وقتی
تمام شدیم با دندان های ریخته وچشم های مچاله گفتی:ما
می رویم و دلتنگمان می شود ما
زندگان دیروز گفتم:مگر
این برزخ مارا به مرده های هزار سال بعد وصل کند گفتی:تنها
عشق حقیقت دارد با این
صدا همراه شدیم یادت هست؟ مگر چند
سال گذشته؟! یک سال،
ده سال هزارسال؟! هنوز که
خاکستر نشدیم
پسرم با آن دست های استخوانی ویولن را که می گیرد موهایش بلندمی شود وچشم هایش سیاه مردی که می شناسم سال ها پیش درست وسط صحنه، بعد از ایفای هنرمندانه ی دو قطعه تشییع شد پسرم با آن دست های استخوانی سکرت گاردن را از توهم بهتر می نوازد می روم تا کوچه های مشهد که خاک بازی کنم ویا شمالی برقصم توی شالیزار ویا تنهائیم را را دست در دست باد برقصانم باد دور کمرم را گرفته و مرا توی شالیزار می چرخاند صبح ها از چشم چپم بیدار می شود وتوی چشم راستم می نشیند دوباره تمام بوسه های دیشبت
شور شد چه معاشقه ی سختی است نبودنت چه سکوت غریبی بود باید توی هرکدامشان چشم می گذاشتم تا هزار می رفتم و بر نمی گشتم وقتش رسیده قابشان کنم و روی درها آویزان کنم که این خانه تعطیل است گفت چراغ خانه ام باش،این همه خرج روی دستم گذاشته ای گفتم:اما من این شاخه گل ها را دوست دارم این روزها حواسم نیست می خندم که موهایم را کنار بزنی و نگاهم بدود توی کوچه های مشهد خاک بازی کند تو سرزمین من بودی و خودت را هرجا که پنهان می کردی من می شدم شهروند عاشق سال ها گذشته و من هنوز اهل این جهانم.
به خطوط کف دستم نگاه می کنم، کجاست؟ روی پیشانیم؟ رگ های قلبم را که نمی توانم ببینم باید همانجا باشد به چشم های توی آینه نگاه می کنم ،ببینم امروز چندتا دروغ گفته ام آنجا هم نیست توی موهایم هم می نشیند سه
تار موی سفید دارم وقتی پیراهن آبیم را تنم میکنم با خودم سه بار تمام می گویم
سه بار تمام یعنی دوست دارد؟ خدای مادرم دوست ندارد موهایش را ببافد وپیراهن آبی تنش کند اینجا آخر دنیاست یک بار گفتم دستت را به من بده برویم امام زاده می خواهم دوباره شمع
روشن کنم
شاید تو بیایی خدای مادرم دوست ندارد من برای تو شمع روشن کنم می گوید:دیگر انصاف نیست ،بخواهد خودش می آید خدای مادرم خودش را فراموش کرده یک جا ایستاده و چشم هایش به در است اما من نه،داشتم توی تب می سوختم دستت را که از روی پیشانی ام برداشتی تازه فهمیدم چقدر پیر شدم
موهایم سفید شد دیدم میان این همه خطوط مورب ایستاده
و دست تکان می دهد حالا که به دست هایم نگاه می کنم می بینم شمع های امام زاده هنوز روشن اند این قرار آخر بود ولی من هنوز زنده ام اما این خطوط چیز دیگری می گویند خدای مادرم دوست ندارد من فال بگیرم من از دست هایم گذشتم از تو گذشتم اما چرا توی موهایم نشسته ای چرا توی پیشانیم پیر شدی چرا دست از سر دست هایم بر نمی داری هنوز گرمند،چقدر خواب به چشم هات می آمد میان آن همه شمع چند شمع توی امام زاده تلف شدند؟؟ از بس که آمدم یک جایی که نمی دانم کجاست جا مانده ام تو بیرون ایستادی و گفتی:
سلام این چندمین بار است که من می روم ونمی آیم اگر نمی آیم خدای مادرم را چطور وقتی برمی گشتم دیدم دستم را گرفته بود و هی می کشید و می کشید من برگشته بودم تو میان این همه خطوط مورب ایستاده
بودی و دست تکان می دادی موهایم را بافته بودند وتوی دست های من فقط یک آب نبات چوبی بود شیرین مثل قند افتاد وقتی خدای مادرم دستم را می کشید و می برد گفتم:همین دور برهاست، جای دوری ندارد که برود چهارتا خط که این همه حرف ندارد به امام زاده که رسیدیم گفتی: سلام بازهم که آبی پوشیده ای دختر!چه موهایی خدای مادرم دلش گرفت و توی امام زاده خوابش برد از دست هایم بیرون ریختم چقدر پیر شدم دستم را روی صورتم می کشم و
پیشانی ام مرا نمی شناسد رگ های قلبم را که نمی توانم ببینم شاید آنجا باشد دوباره یک شمع روشن می کنم به کف دست هایم نگاه می کنم: یک آبنبات چوبی دارد خاک می خورد
|
About
من دلم سخت گرفته است Archivesاردیبهشت 1391اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اسفند 1389 مهر 1389 شهریور 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
وازنا |